خرید بک لینک
چند تا پیشنهاد دارم. به دردتون نخورد یه نفتکش تک نفره بدید من برم سواحل گوام سر به نیست بشم. اول اینکه یه چند وجب جا تو الهیه تهران هست جدیدا مردم درخواست دادن تخریب بشه به جاش باشگاه بزنن. خیلی خوبه که مردم روز به روز دارن فهمیده تر میشن. فهمیدن که ساختمون اداره ی مدیریت بحران کشور دیگه به درد نمیخوره و باشگاه برای اون منطقه بیشتر لازمه. دوم؛ چهار سال نون و دیپلماسی به خورد ملت دادیم که الان به کار بیاد. پس این اله بله ها کو؟؟؟ انگار نه انگار. چین کار خودشو کرد. ما هم آبگوشت دیپلماسی را در توییتر بار گذاشتیم. اونم با پیاز ناب. آخه توییتر قسمتی از دریای چین شده جدیدا. وقتی توییتر هست کی حال داره تا #چین بره. یه توییت انگلیسی میدیم و تمام. ولی انصافا ساختمون وزارت امور خارجه هم خوب به درد مرغداری میخوره تو این وضعیت تخم مرغ . تخم مرغ تولید کنیم بدیم دست ملت املت بخورن تو این گرونی. ادامه مطلبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین حیدریان تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 16:30

یکی از روشهای مدیریت جامعه که اخیرا از افاضات مدیران در گفتگوهای زنده فهمیدم اینه که مشکلات یک منطقه رو به حال خودش ول کنی تا خودش جا بیفته. دقیقا عین خورشت آلو اسفناج. این روحیه ی نیک در برخی مسئولین ما به دوران کودکیشون برمیگرده. غلط نکنم قوت غالب این حضرات خورشت بوده. وقتی میپرسیدن غذا کی آماده میشه سریع بشون میگفتن باید صبر کنی تا جا بیفته. و اینا هم از فرط شوق به افق خیره میشدن و اشک در چشماشون حلقه میزده. هنوز هم به این جا میفته ها اعتقاد دارن. منتظرن وضعیت زلزله زده ها خودش جابیفته. منتظرن دریاچه ارومیه خودش جابیفته. گرد و خاک اهوازیا خودش جا بیفته و الی آخر. حتی از این نوع مدیریت اسنادی هم دارن. از مسئول پرسیدن وضعیت زلزله زده ها چطوره؟ ادامه مطلبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین حیدریان تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 16:30

برید سر کوچه اسم یه نخبه ی ورزشی یا علمی یا هنری رو بگید و ببینید چند نفر میشناسنش. حالا برید و از همونا بپرسید دیشب کریس رونالدو کدوم شلوارکشو پوشیده. سریع بت میگه اونی که تو مراسم جشنواره رنگ پوشیده بود. همون که تو کشو سومی از راست اتاق خوابشه. ادامه مطلبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین حیدریان تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 16:30

از همون روزی که قیمه هارو ریختم تو ماستا و چَک حسابی خوردم، فهمیدم انتقاد و اعتراض شیوه اش این نیست. از همون روزی که به جای انتقاد صحیح از معلم، پونز گذاشتم روی صندلیش بازم اینو فهمیدم. ولی این چند روزه هم اسامی زیادی از شهرهای کشور یاد گرفتم. هم شیوه های جدیدی از انتقاد. از این به بعد اگه رفتم بانک و انتقاد داشتم و جوابی نگرفتم، همون خودکار زنجیری که گذاشتن رو میز را میکُنم تو چشم مدیر بانک. ادامه مطلبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین حیدریان تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 7:48

در دوران نقاهت پسااغتشاشاتی هستن انگار چشمهای ورغلمبیده و مبارک حضرات ضد ایرانیِ خارج نشین به مملکت ما دو جور نگاه میکنه. یه سریاشون تا میگی ایران، مژه هاشون تاب میخوره. میگن ای بابا ولمون کن دنبال دردسر نیستیم. اینا سعی میکنن حتی کلمه ی ایران را هم نشنون. و الا مجبور میشن پول بدن تُف بخرن که تاب مژه هاشون باز بشه ادامه مطلبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین حیدریان تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 7:48

صدای پارو زدن گوشهایم را پر کرده بود. بوی دریاچه هم دماغم را. در دامن مادرم نشسته بودم و آرام آرام با دستان لطیفش موهایم را نوازش میکرد. تکان های قایق مرا به قعر آغوش مادرم میبرد و بر میگرداند. نمی دانم دریا چیست. اما همین که قایق را تکان می داد تا من بدون اینکه بخواهم در آغوش مادر غرق می شدم برایم زیبا به نظر می آمد. اما می دانم پدرم از آن لذت چندانی نمی برد. مدام غرغر میکند که ای کاش برای کار مجبور به عبور از دریاچه نبود. پارو می زد. گاهی توقف میکرد، سرفه ای میکرد تا سینه اش صاف شود، چند پُک به سیگارش می زد و دوباره ادامه می داد. آواز قورباغه ها با صدای سرفه های پدرم فقط برای چند لحظه متوقف می شد و دوباره از سر گرفته می شد. پدر دوباره کمی پارو زد. نفس هایش تند شد. می دانستم الان باید توقفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین حیدریان تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 19:43

خون ها را از روی چشمش پاک کرد تا بتواند جلویش را ببیند. اما غبار و دود اجازه نمیداد تصویر روشنی را ببیند. گوش هایش سوت میکشید. از بس که اطرافش موشک و بمب منفجر شده بود. دو دستش را روی زانوهایش گذاشت و نفسی تازه کرد. سرش را بالا آورد و قدری مردمک چشمهایش را تنگ کرد. از دور تصویر تاری از یک اتاق مخروبه را می دید. از یک طرف امیدوار و از طرفی خسته بود که چگونه با این ترکشی که در پای راستش خورده و سرش که شکسته خودش را به آن اتاق برساند. اما راهی برای برگشت هم نبود. پشت سرش دود و آتش بود. سربازان دشمن محاصره اش کرده بودند. از همه طرف صدای سربازهای شادمان دشمن را میشنید. اگر چه این اتاقک مخروبه هم نزدیک به خط دشمن بود. ولی مجبور بود برای فرار از محاصره خود را به آن برساند تا قدری نفس تازه کند و کمیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین حیدریان تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 19:43

از وسط های فیلم خیلی ها از سالن سینما رفتند. و این مشکل اول فیلم بود. علیرغم نگاه جیرانی نسبت به جذب تجارت گونه ی مخاطب، این فیلم هیچ رنگ و بویی از این موضوع ندارد. شاید فقط صحنه ی جیغ زدن بیمار (پردیس احمدیه) روی تخت بیمارستان بتواند مخاطب را کمی جذب کند. کسل کننده و ملول بودن فیلم تا حدی است که از ابتدا نگران آن هستید که آیا تا انتها همین است؟ به نظر من برای جیرانی بد است که در این سن و با این همه تجربه به دنبال بیدار کردن و زنده کردن ژانرهایی باشد که دیگر در کشورهای سازنده ی آن ژانرهم طرفداری ندارد. تلاش برای زنده کردن ژانر نوآر با رگه هایی از اکسپرسیونیسم باعث شده است که فیلم نه نوآر باشد، نه اسکپرسیونیستی و نه بتواند مخاطب را نگه دارد. ادامه مطلبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین حیدریان تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 19:43

زنگ خورد. طبق معمول با فحش های ناظم به صف شدیم. ولی فحش های امروز آبدار نبودند. به همان خاک بر سر و بیشعور ختم شد. به صف شدیم. مدیر با اخم خاصی آمد. کفشها واکس زده، بوی ادکلن صف اول را خفه کرده بود. انگار خبری بود. بچه ها می گفتن مدیر هر وقت ادکلن میزنه خانم ریاحی میاد مدرسه. معلم کلاس دوم مدرسه ی ماست. زن آقا مدیر هم چندسالی هست مُرده. میگن از بس اذیتش کرده مرده. جون به سرش کرده بود. اما امروز سه شنبه است و خانم ریاحی قرار نیست بیاد. پس این ادکلن و خط اتوی شلوار مال چیه؟ هندوانه قراره قاچ کنن؟ ادامه مطلبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین حیدریان تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 19:43

ستاره ی صبح هم کم کم داشت ناپدید می شد و صبح کمی از زود بودنش می گذشت. به سختی از شیب تند کوه خودم را بالا کشیدم. هس هس کنان خودم را به چوپان رساندم و با او احوالپرسی کردم. نگاهش که به چشمانم گره خورد با بی میلی جوابم را داد و گفت بفرما بشین. کنارش نشستم. بوی آتش و چایی کنارش مدهوشم کرد. اما او با من صحبتی نکرد و همانطور نشسته بود و با چوبی در دستانش به گوسفندانش خیره شده بود. فقط گاهی از جایش بلنادامه مطلب

برچسب: داستان,کوتاه,چوپان,افغانی, نویسنده: آدرین حیدریان تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 16:00

طبق معمول همیشه آخرین فیس فیس های ادکلنم را هم زدم و از اتاق بیرون آمدم که ناگهان موجی از غر ولندها از سمت مادرم شروع شد. فقط گوش میدادم و لقمه های صبحانه را یکی یکی می چپاندم داخل دهانم و یک هورت چایی پشت سرش.-" تو آخر منو دق میدی. آخه اینم شد ریخت و قیافه؟ ببین جوونای مردم دکتر میشن. مهندس میشن اونوقت تو فقط بلدی روزی دو سه ساعت موهاتو حاضرغایب کنی. وایسا دارم بات حرف میزنم."از در خانه خارج شدادامه مطلب

برچسب: داستان,کوتاه,ژیگولات, نویسنده: آدرین حیدریان تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 16:00

نگاه ها به مادری خیره بود که وسط میدان روستا داد و فریاد می کرد. در غم گم شدن فرزندش، گاهی به صورتش سیلی می زد و گاهی به سینه. برف هم می بارد. سردی شیون های این زن و گونه های سرخ او، بار غم و سرما را دو چندان نشان می داد. زن ها و مردها دست روی دست گذاشته اند و به جیغ های این زن گوش می دادند. صیر جیغ های او گاهی در کوه بالای روستا هم می پیچید. در نگاه اطرافیان درماندگی و بیچارگی موج می زد. درماندگادامه مطلب

برچسب: داستان,کوتاه,قلبهای, نویسنده: آدرین حیدریان تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 16:00

واقعا باید یک مریضی به مریضی های جامعه ی ما اضافه کرد. اونم فقط جامعه ی ما. مریضی خارجی ندیدگی از جمله مریضی هایی است که من فکر میکردم در بین اقشار عمومی بیشتر دیده شود.اما بعد از سلفی جنجالی و سلفی حقارت جمعی از نمایندگان مجلس فهمیدم که این بیماریِ واگیردار به همه سرایت پیدا کرده است. واقعا برای من ایرانی سخت است قبول کنم کسی که به او رای داده ام که برود و برای من تصمیم گیری کند تا من راحت تر ادامه مطلب

برچسب: دیوونه,اونم,آدمه, نویسنده: آدرین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 21:54

امان از عشقهای دون کیشوتی. از آن دست عشق ها که محبوب و معشوق را دیوانه بخواهی. یا خودت را دیوانه بدانی. این هم نوعی عشق است. نوعی از عشق که در آن محبوب را مجبور به خواسته هایت کنی. این عشق اصلا زیبا نیست. این عشق مالکیت است. تصاحب است. نه عاشق و نه معشوق، هیچ کدام لذتی از این عشق نخواهند برد. عشقی زیباست که تو محبوب را مملوک خود ندانی. بلکه در او چنان وسعتی حس کنی که هر روز با دیدنش چیز جدیدی بیادامه مطلب

برچسب: امان,دونکیشوتی, نویسنده: آدرین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 21:54

چرا بسیاری از فیلم های ما با مردم نمیتونن ارتباط برقرار کنن؟ حرف آخر را اول میزنم. چون خیلی رویایی و دور از ذهن ساخته میشن. یعنی خلاف قانون خلقت. در قانون این دنیا ما به همه ی آرزوهامون نمیرسیم. و این دروغه که فیلمی یا داستانی و یا قصه ای نوشته بشه که در اون همه ی آدما به همه ی آرزوهاشون برسن. و همه چیز به خوبی و گل و بلبل تموم بشه. کدوم شخصی رو توی اطرافمون سراغ داریم که این اتفاقات براش افتادهادامه مطلب

برچسب: سینمای,تاجر,مسلک, نویسنده: آدرین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 21:54

صفحه بندی